خرید بک لینک
تصمیم گرفتم خاطرات هدیه رو با این عنوان ثبت کنم بالش ها رو میارم، میذارم رو زمین و میگم بخواب تا مامان هم بخوابم. فوری میخوابه روی بالش من و میگه: منه (یعنی این از منه) _نه این از منه، اون بالش از شماست با چاشنی خنده اشاره میکنه به بالش من: اَ توعــه (از تو ئه) _از تو ئه نه مامان، بگو از شماست __ اَ توعــه :))

برچسب: هدیه تولد بچه گانه, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

مامان بیمار شده و بابا به جای وفاداری، میگه: برای من هیچکس به جز خودم مهم نیست.

متاسفم که این رو میگم ولی بعضی وقت ها از بابا بدم میاد

برچسب: فرم شماره14, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

یه دوش سه دقیقه ای میگیره، میگم اصلا اب به تنت خورد؟ میخنده و میگه دم گرفتم برا ماب بیار دارم خفه میشم. نگاهی گذرا بهش میندازم و میرم براش لباس بیارم و میگم خدا شفات بده عزیزم. میخنده و میگه بیا اینجا. میرم پیشش پیشونیم رو بوس میکنه و میگه حالا برو بیار

:|

لباس بهش میدم و میگم من رفتم پای سیستمم، بعد از چند دقیقه بر میگردم و میگم برام یه لپ تاپ جدید بخر سیستمم خیلی داغونه. قول میده تا اخر مهر بخره برام.


خدا کنه رو قولش بمونه.

برچسب: تعاونی شماره15,دستورالعمل شماره15,پیش شماره152, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

__ برگ درخت ها چه رنگیه؟

_ســـَز

__چمن چه رنگیه؟

_ ســـــَز

__بابا چه رنگیه؟

_ ســـــَز


(سبز)

:))

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

نیما مسافرته، تا یک ساعت یک ساعت و نیم دیگه میاد. دیروز رفت. یه مسافرت کاری. دیروز چند دقیقه ای فکر میکردم خدایا هنوزم مثل قبل میتونم بهش بگم عشقم؟ اگه بگم عشقم هست یا دروغه؟ وقتی نگاش میکنم انگار که یه ادم عادیه تو زندیگم. مثل پدر مادر که حق انتخابی نداری و تو زندگیت اجبارن، انگار شوهر من هم تو زندگیم اجباره. مثل خواهر و برادر که تو زندگیت هستن، انگار زاده شده که تو زندگیم باشه. دیگه اون عشق اول نیست تو قلب زخمی شده ام :( شاید خودش هم نمیدونه چه بلاهایی سر روحم اورده تو زندگی، میدونم واقعا نمیخواسته این حجم از اذیت رو بهم تحمیل کنه اما دیگه فرقی هم نمیکن

برچسب: استاندارد شماره16, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

از این به بعد رازیانه صدام کنین :دی به secret هم میخوره =)) خب پس یک عدد رازیانه خوابالود هستم در خدمتتون. به شدت خوابم میاد اما چون دیر شده دیگه نمیرم بخوابم. امروز لیوان و پارچ ها و سینک ظرفشویی رو با وایتکس شستم، یکم بدنه یخچالم رو تمیز کردم، چهار چوب و کلید و پریز ها ، در ها رو تمیز کردم. هدیه هم از این موقعیت استفاده لازم رو کرد و هر چی دستمالو پلاستیک و لباس و اسباب بازی تو خونه بود پخش زمین کرد الان من باید برم همه شون و جمع کنم و جارو بزنم و ظرف ها ناهار رو بشورم و درس بخونم و :((( یکی بیاد کمک من خب :|||| دیگه اینکه دیشب بازم حالم بد بود. اما صبح که شد به

برچسب: تعاونی شماره17,پیش شماره173,پیش شماره171,پیش شماره174, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

نیما میگه فردا میخواییم بریم کنسرت، نمیدونم دروغ میگه یا راست :| میگم خواننده؟ میگه خواننده نداره :|

نتیجه رو بعدا بهتون میگم

برچسب: استاندارد شماره18,ارغنون شماره18, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

من یک قهرمانم ^^

چرا؟

چون پریشب طی یک عملیات انتحاری یک سوسک به بزرگی دو بند و نصفی از یک انگشت رو کشتم ^^


واکنش نیما: تو یه قاتلی =)))

واکنش من: ×__× . من یک قهرمانم ^^



برچسب: استاندارد شماره19,پیش شماره192,فرم شماره19,درمانگاه شماره19, نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

این تبلیغ شامپوئه هست که میگه: گردو و انار و روغن آرگان شامپو حیات :| هدیه عاشقش شده. اون شامپوهایی که از بالا میوفتن رو دوست داره همش میگه : اَتاااد اَتاااد


بعد ازشون یاد گرفته که هر چی داره پرت کنه بالا. :)) امشب کم مونده بود منم پرت کنه بالا :))

تازه داره پریدن رو یاد میگیره. کاش میتونستم براتون فیلمش رو بذارم :))

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 6:17

صفحه بندی